یک
کاکو در راه برگشت از سفر دریکی از شب های سرد زمستان بنابر برفباری و طوفان شدید
که راه ها همه بسته شده بود ناچار به مسجد یک قریه پناه برد. ملای مسجد با استقبال گرم و تهیه غذا به کاکو اجازه داد تا شب
را در اطاق یا کوته اش سپری کند. کاکو که زیاد ذله و مانده شده بود پس از صرف غذا
به خواب عمیقی فرو رفت. اما صبح وقتی از خواب بیدار شد دید که سامانش سخت میل کرده
است. چون چندین ماه فانته کاری نکرده بود بسیار بی حوصله شده دفعتاً به جان ملای
مسجد حمله ور شده و وی را زیر سمبه کاری گرفت.
ملا در اول کمی داد و فریاد را براه انداخته گفت : او بدبخت او رذیل او بی شرپ ( شرف ) تو می پامی که ای کار حرام است حرام !!!
مگر درجریان فانته کاری که آهسته آهسته خاطرات و سرگذشت دوران بچه گی و نوجوانی اش برایش زنده میشد خودرا آرام گرفته گویا کیف میکرد و لذت میبرد تا حدیکه حتی هردو یعنی هم فاعل ( کاکو) وهم مفعول (ملای مسجد) همزمان بصورت یکجایی انزال شدند.
خادم و مجاور مسجد که از سروصدای ملای مسجد باخبر شده بودند ، هردو از کنار شیشۀ شکسته کلکین جریان صحنه را از ابتدا تا انتها تماشا میکردند. در آخرین لحظه خادم مسجد بادیدن صحنه بسیار جالب خطاب به مجاور گفت : بیچاره ملا ره غار غار کده . سیل کو ! ازی طرفش زده عین از او طرفش کشیده !!!
ملا در اول کمی داد و فریاد را براه انداخته گفت : او بدبخت او رذیل او بی شرپ ( شرف ) تو می پامی که ای کار حرام است حرام !!!
مگر درجریان فانته کاری که آهسته آهسته خاطرات و سرگذشت دوران بچه گی و نوجوانی اش برایش زنده میشد خودرا آرام گرفته گویا کیف میکرد و لذت میبرد تا حدیکه حتی هردو یعنی هم فاعل ( کاکو) وهم مفعول (ملای مسجد) همزمان بصورت یکجایی انزال شدند.
خادم و مجاور مسجد که از سروصدای ملای مسجد باخبر شده بودند ، هردو از کنار شیشۀ شکسته کلکین جریان صحنه را از ابتدا تا انتها تماشا میکردند. در آخرین لحظه خادم مسجد بادیدن صحنه بسیار جالب خطاب به مجاور گفت : بیچاره ملا ره غار غار کده . سیل کو ! ازی طرفش زده عین از او طرفش کشیده !!!
***********
************ افغان وبلاگ ************
***********
یک
دختر ویک بچه که تازه باهم دوست شده بودند در راه روان بودند که دختر از بچه پرسان
کرد که تو میخواهی که جایی را که دیروز پیچکاری کردیم برت نشان بتم بچه بسیار خوش
حال شده گفت از خدا میخواهم که تو این کارا بکنی دختر جواب داد او تعمیر مقابل
میبینی د منزل سوم اش بود.
***********
************ افغان وبلاگ ************
***********
جنرال
امریکایی در قندهار از قطعه نظامی دیدن میکرد دید که عسکر های خارجی در هرگوشه
لباس های خودرا کشیدن ک..ن لُچ و عریان ایستاده هستند حیران ماند پرسان کرد که چی
گپ است یکی از سربازان جواب داد که صاحب چند نفر زندانی قندهاری از پیش ما گریختن
ما برای شان دام شاندیم
***********
************ افغان وبلاگ ************
***********
روزی
از روز ها از نزد یک ریش سفید در برابر فرزندانش بادی به خطا رفته غرت صدا کرد.
همه فرزندانش قهقه خندیدند.
ریش سفید درحالیکه اشک در چشمانش جاری شده بود، گفت : خدایا ! ای شادی ره هیچوقت از خانوادیم نگیری !!!
ریش سفید درحالیکه اشک در چشمانش جاری شده بود، گفت : خدایا ! ای شادی ره هیچوقت از خانوادیم نگیری !!!
***********
************ افغان وبلاگ ************
***********
اولی
: دوران نامزدی چطور اس ؟
دومی : مثل ازی اس که پدرت بریت بایسکل بخره ولی نگذاره که سرش سوار شوی ...
دومی : مثل ازی اس که پدرت بریت بایسکل بخره ولی نگذاره که سرش سوار شوی ...


