مردی لاشۀ سگ را در قبرستان مسلمین دفن کرد. اهالی منطقه
برآشفته شدند و او را مورد لت و کوب قرار داده، سپس نزد قاضی محل بردند.
قاضی با سابقۀ دشمنی که با این مرد داشت، فرمان داد تا او را به آتش
بیاندازند و بسوزانند.
مرد قبل از اجرای حکم التجا نمود که با قاضی مرا سخنی است، اجارت فرمائید تا بگویم و بعداً مرا بسوزانید.
قاضی
اجازه داد و گنهکار گفت: چون اجل این سگ رسید، امر عجیب پدید گشت، مهر
سکوت این حیوان بشکست و مانند ما آدمیان به سخن گفتن شروع کرد، مرا بنام
صدا زد و چنین وصیت نمود:
«از
اجداد من یک مقدار زر برایم به میراث مانده بود که در فلان جا در زیر ریگ
پنهان کرده ام، قبل از آنکه داعی اجل را لبیک بگویم، در آنجا برو و این زر
را با خود بیاور، وقتیکه این دار فانی را وداع گفتم، جسد مرا به جوار
صالحان بخاک بسپار، نیمی از زر را نزد یکی از قضات اسلام ببر، تا بخاطر
تخفیف گناهان من به امور خیریه صرف کند و برای آمرزش من دعای خیر نماید.»
من
چون خارقۀ سخن گفتن سگ بدیدم به راستی گفتۀ او اعتماد کردم، با عجله به
آنجا شتافتم و از زیر سنگهای نشانی شده، توبرۀ زر را کشیدم و اکنون زر ها
بر جاست.
قاضی
به طمع نیمۀ دیگر از زر گفت: سبحان الله این حیوان بی شبحه از نوادگان سگ
اصحاب کهف بوده است و البته از تدفین او در گورستان مسلمین بر تو جرمی
نیست، آن مرحوم دیگر چه گفت؟
آن مرد چون به حکم صریح قاضی به حیات خود ایمن شد، نفسی به آسوده گی برآورد و گفت:
«ایها
القاضی! چون از صحرا به خانه باز گشتم از سگ رمقی بیش نمانده بود، مرا
بدید و آب در دیدگانش جاری شد و با تعب و رنجی دهان بگشاد، و با آنکه
نـَفـَس اش به شمار افتاده بود، شمرده و روشن به استماع حاضرین چنین گفت:
زینهار، زینهار، ترکۀ مرا به نزد قاضی محلت نبری که مردی سخت سست ایمان
است، ترسم این مال نیز چون دیگر وجوه در هوای نفس خویش خرچ کند و بار گران
عصیان همچنان بر من باز ماند.»
