Headlines
Loading...
مردی درحال تماشای تلویزیون بود که نا گاه مرگ به سراغش آمد و گفت: «حالا نوبت شماست که همراۀ من بروید!؟»
مرد کمی آشفته شد و گفت: «برادر اگر امکان دارد، یگان دفعۀ دیگر بیا!»
مرگ گفت: «نه اصلاً راه ندارد، همه چیز طبق برنامه پیش میرود. مطابق لست من نوبت شماست!»
مرد به ناچار گفت: «حداقل بگذار یک شربت بیاورم، تا خستگی ات رفع شود. بعد جانم را بگیر!» مرگ قبول کرد. مرد رفت شربت بیاورد، داخل گیلاس شربت دو تا تابلیت خواب خیلی قوی را انداخت. مرگ وقتی شربت را خورد به خواب عمیقی فرو رفت. مرد وقتی مرگ را در خواب دید، لست را از جیبش برداشت، نامش را از اول لست پاک کرد و در آخر لست نوشت. بعد منتظر نشست تا مرگ بیدار شود. مرگ وقتی از خواب بیدار شد، گفت: «یک جهان تشکر، واقعاً شربتت مزه دار بود و خستگی ام را رفع کرد. بخاطر این محبتت من هم حالا از مرگت میگذرم و جان گرفتن را از آخر لست شروع میکنم.»