Headlines
Loading...
فکاهی . طنز های جالب افغانی

فکاهی . طنز های جالب افغانی






خانمی به خواهر خوانده اش گفت : واه ! واه ! چی ساعت قشنگی داری ! بگو چند خریدی ؟
خانم دومی : خوار جان ! ده ای معاش ها هم کسی ایطور ساعت های قاب طلا ره خریده میتانه ؟
خانم اولی : خی از کجا کدی ؟
خانم دومی : هیچ بسیار ساده . یکساعت دادم یک ساعت گرفتم !!!

********** افغان وبلاگ **********

میگن در یکی از قریه جات دور دست خانم جوانی حین ولادت از اثر شدت درد ناله میکرد و فریاد میکشید. چون در قریه نه کلینیک بود ، نه داکتر و نه قابله بناً مثل همیشه یکی از دایه های قریه را حاضر کردند.
دایه بنابر روش و عقاید خرافاتی توصیه نمود تا جهت تخفیف درد ، تنبان شوهرخانم حامله را به روی پا هایش قرار دهند.
خانم حامله بمجردیکه تنبان شوهرش را دید به آواز بلند چیغ زده فریاد کشید : نی ! نی ! به لحاظ خدا ای تنبانه پیش مه نیارین از همی خاطر مه به ای روز و به ای حالت رسیدیم !!!

********** افغان وبلاگ **********

یک نفر که خود را فیلسوف فکر میکرد میرود خوا ستگاری که زن بیگرد پدر دختر از او میپرسد که آیا از خود خانه داری که زن میگیری؟ اومیگوید که نخیر

اما رفیق هاییم گفتن زن از تو خانه خالی از ما.

********** افغان وبلاگ **********

مادری با هزاران آرزو و ارمان دختری را برای یگانه پسرش خواستگاری و عروسی نمود . عروس از روزیکه بخانه شوهرش پا گذاشته بود همیشه فقط و فقط به فیشن و آرایش و تماشای کانال های تلویزیونی مصروف بود و قطعاً در کارهای خانه سهم نمی گرفت . بالاخره پس از مدت چندین ماه خشو که حوصله اش کاملاً بسر رسیده بود به پسرش گفت باید سر از فردا کاری کنیم تا خودش متوجه شده و مسئولیت های خودرا درک کند.
فردایش وقتی مادر به جاروب کردن اطاق ها شروع کرد پسرش دویده دویده آمده و گفت : مادر جان ! لطفاً جارو ره بری مه بتین . شما زیاد زحمت های ماره کشیدین حالی پیر و زهیر شدین و باید استراحت کنین. لازم نیس که شما کار کنین حالی شکر عروس دارین باد ازی ( بعد از این ) مه و عروس تان کار میکنیم.
پسر زیاد کش وگیر داشت که جاروب را بگیرد ولی مادرش قصداً نمی گذاشت و منتظر آمدن عروس بود . بالاخره وقتی عروس آمد خلاف انتظار با اکت و ناز فراوان گفت : چی غالمغال اس ؟ حالی چرا ایقه جنگ و دعوا دارین ؟ خیر اس باد ازی نوبت کنین یک روز یکی تان کار کنین و یک روز دیگه تان !!!

********** افغان وبلاگ **********

يك دوكاندار متوجه شد درروبروي دوكانش درآنسوي سرك از صبح تا شام زنها داخل يكخانه ميشوند وبعد ازچند دقيقه برون ميشوند وميروند پي كارشان واين رفت و آمد ازبام تا شام ادامه دارددرحاليكه دراينسوي سرك درروزفقط چند نفر مشتري ميامدند وكمي سودا ميخريدند و ميرفتند. دوكاندار با خود فكر كردكه گپ چيست . بلاخره يكروز جرات كرد واز سرك گذشت ودر مقابل دروازة خانه رسيدتا خواست دررا باز كند وداخل شود چشمش به لوحة افتاد كه برروي دروازه نصب بود.
بررويلوحه نوشته شده بود ... معاينه خانةنسايي وولادي اوقات ملاقات از ۸ صبح تا ۱۲ بجه واز ۲ بجه تا ۵ عصر
دوكاندار با خود گفت آه فهميدم كه گپ از چي قرار است.
برگشت به دوكان خود لوحة ساخت وبر آن نوشت...

********** افغان وبلاگ **********

یک کاکا ریش سفید پس از فوت همسرش مجدداً ازدواج کرده بود . درحالیکه بیصبرانه انتظار داشت تا از خانم دومش نیز یکی دو طفلی داشته باشد مگر با گذشت یکسال هنوزهم از حمل یا امیدواری خانمش خبری نبود. بناً جهت کنترول و معاینه نزد داکتر مراجعه کرد.
داکتر بعد از معاینه مختصر یک بوتل خالی را به کاکا ریش سفید داده گفت : کاکا جان صبا یک کمی از اسپرم خوده بری معاینات لابراتواری بیارین تا مالوم (معلوم) شوه که علت چی اس و آیا شما کدام تکلیف دارین یا خانم تان ؟
فردای آنروز کاکا ریش سفید با اعصاب خرابی زیاد وارد معاینه خانه شد.
داکتر پرسید : چی گپ اس ؟ چرا با بوتل خالی آمدین مگر قرار نبود که اسپرم خوده بری معاینه بیارین ؟
کاکا ریش سفید آه پُر سوزی از دل بیرون کشیده گفت : نشد داکتر صاحب !
ده اول کتی دست راست و دست چپ هرچه سعی و کوشش کدم نشد. باد ازو زنمه صدا کدم اوهم کتی دست راست و دست چپ هرچه کوشش کد حتی سریشه ده دان خود گرفت و کتی دندان هایش فشار داد مگر هرچی تو داد هيچ فايده نکد. بالاخره مجبور شدیم از زن همسايه کمک خاستیم ، اوبیچاره هم هرچی کوشش کد حتی ده قاط پاهای خود گرفت مگر هرچی فشار داد و هرچی زور زد بازهم هيچ فايده نکد.
داکترکه با شنیدن تشریحات کاکا ریش سفید ، چشم هايش از حدقه برآمده بود با تعجب پرسید : راستی ، راستی شما از زن همسايه کمک خاستين ؟
کاکا ریش سفید گفت : آه ! داکتر صاحب ! خلاصه هر کاریکه کدیم سر ازی بوتل لا مذهب واز ( باز ) نشد که نشد !


 http://facebook.com/jokes.uz